دستان پینه بسته و دلی بی ادعا

786034088-talab-org

 

 

 

 

دستان پینه بسته ات لقمه های کوچکی بر میداشت

نگاهت به دهان کودکی بود که با ذوق غذا میخورد نمیخواستی گرسنه بماند و ذوق کور شود...

نانی که روزها و شبها از شیره ی جانت به جانم خوراندی هیچوقت از خاطرم نخواهد رفت...

روزهای پرشور جوانی را تا آخرین توان کار کردی تا نکند چشم من بر دستی گره بخورد...

صبحها آفتاب نزده بیرون بودی... شبها نای ابراز خستگی هم نداشتی....

بابای بقیه همیشه بوی عطر و ادکلن میداد... لباسهای اتو کشیده و موهای شانه زده...

اما تو

بوی خستگی میدادی

لباسهای کثیف و خاکی

موهایت ژولیده و در هم ولی آنچنان لبخند میزدی که چشمانت فرق بین اشک شوق و درد را نمیفهمیدند

دیدنت به دنیا برابر بود

سی سال رنج کشیدن کم نیست...

سی سال یعنی همه ی زندگی یک انسان

چون بعد از آن لذتی نیست درد است و دارو و درمان

بازنشستگیت را جشن گرفتیم به یمن استراحتت در خنکای خانه

دلمان خوش بود به لذت حقوقی که برایت واریز خواهد شد...

اما چه کردند با صبرت... اینجا انگار برای ضعیفان درمان نمیشوند...

این جماعت کارگر ندیده اند.؟؟ .. با کارگر زندگی نکرده اند؟؟ ...

لاف دلسوزی و توجه میزنند...

اگر رفتگر کنار خیابان را سوار ماشین گران قیمتت کردی حق اظهار نظر خواهی داشت.... اگر کارگر خسته از حفر چاه را روی مبل سلطنتی خانه ات نشاندی دلسوز باش...

اینجا کارگر رگه ی حیات کارفرماهاست..

بدان اگر لباس خاکی کارگران نباشد هیچوقت عطر و ادکلن و لباس اتوکشیده نخواهی داشت..

بزرگی و اعتبار تو به خاطر دست های پینه بسته ی مردان و زنانیست که با جان و دل زحمت میکشند.....

کاش بیشتر قدرشان را بدانیم

زنده دل